راز نوشت



گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

سلام

دلم پر درد هست 

پر درد 

به همین غلظت به همین پررنگی و دردناکی 
بیادم میاد اون روزی که تو ترمینال اهواز با یک دختر بچه ی5_6 ساله ساعت 20:30شب با 26000 تومان پول که خودم رو به مشهد برسونم 
یاد اینکه با ترس سوار اتوبوس شدم من و یک دختر بچه بدون هیچ حامی بدون هیچ گونه کسی به سرنوشتی نامعلوم قراره چی بشه ...برسم مشهد باید چکار کنم خرج خونه و اجاره خونه و مدرسه ی بچه همه وهمه ...دل به دریا زدم و گفتم خدایا به امید تو یا علی....
سوار شدم بچه ام رو تو بغلم گرفتم با اینکه 2صندلی گرفته بودم ولی برای احساس امنیت بییشتر برای اینکه دلم رو گرم کنم که تنها نیستم وکسی همراهم هست ولی همراه من یک بچه بود که خودش از ترس نامردها از ترس نامهربونیها ی داییها وداداش نماها این چند روز رو کلا با ترس گذرونده بود ...
اتوبوس حرکت کرد جز من وحوریا دو خانم دیگر هم بودند و کلا بقیه مسافرین مرد بودند 
شب و جاده و من و تنهایی ومن وبی کسی ولی خیلی قوی بودم امید به اینده داشتم  میدونستم می تونم از پس همه چی بربیام ولی چرا الان ضعیف شدم ؟ 
می خواستم یک زندگی جدید بسازم کلی با خودم فکر می کردم به اتفاقهایی که افتاده چه جوری یکهو ریختن من و اوردن ابادان اخه چرا؟
منکه مرتکب گناهی نشدم ...تازه از سر کار اومده بودم خونه ی فریماه دوستم ...اونم یک دوست نما بود ...
اون بهشون گفته بود من الان میرسم ...یکهو بی صفتها ریختن سرم ...سوار ماشین کردن و من رو بردن ...گوشیم و ازم گرفتن که به کسی زنگ نزنم و کمک نخوام خدایا این همه بی رحمی چرا؟
ترسیده بودم اینها برادران پدری من بودند که مانند گرگ به من حمله کردند...
بجای اینکه پشتم رو بگیرن بجای اینکه حقم رو از اون نامرد بگیرن من و به اسیری بردن ...تا خود امیدیه نخوابیدم و به سرنوشت نامعلوم گریستم و فکر کردم....
خدایا باز هم لطف تو را شکر که کمک کردی که بتونم بچه ام رو بردارم و از خوزستان در بیام و پیش بسوی مشهد...
قم که رسیدم حس کردم تازه ازاد شدم و هوای ازادی رو استشمام می کنم از چمدان پر لباس من و حوریا فقط به اندازه ی یک پلاستیک اورده بودم همه رو ابادان جا گذاشتم ...
باز هم خوشحال بودم ساعت 11رسیدم ترمینال جنوب تهران یک زن جوان که 25 سال بیشتر نداشت و یک دختر بچه ...بلیط گرفتم تهران مشهد ساعت4:30
از ترس گرگهای ترمینال ساعتها رو تودستشویی گذروندم که ساعت موعود برسد و برم سوار اتوبوس بشم ..سوار شدم نگاهها سنگین بود باز هم حوریا رو بغل کردم و محکم سر جای خودم نشستم به هیچ چیز فکر نمی کردم فقط می خواستم برسم مشهد ...
نمی دونم ساعت چند بود که اتوبوس برای شام و نماز توقف کرد ...با حوریا رفتیم سمت دستشویی حوریا رو به من کرد و گفت: مامان 
گفتم : بله 
گفت : نمیشه ماهم شام بخوریم ؟
نمی دونستم چی بگم ..بچم گشنه بود غذا می خواست مستاصل بودم ..یک نگاه به بچه ای که گرسنه بود و یک نگاه به جیب خودم ..اخه پولی نمونده تازه باید همینکه رسیدم مشهد برم گوشواره های حوریا رو بفروشم که تا شروع کار جدید یکمقدار پول داشته باشم !
ساکت موندم خیلی سخته وقتی درمونده شی اونم جلوی بچه ات...
خدایا تو رو شکر می کنم که تا حالا دستم رو گرفت ی یکهو راننده اومد گفت :
خانم من و اون غذا رو برای شما و این بچه گرفتم برید سر اون میز راحت بخورید 
من گفتم : نمی خوام مرسی
اون گفت : شما نمی خورید اشکال نداره بذارید این بچه بخوره 
ترسیدم خیلی خدایا چه قصدی داره 
رفتیم سر میز من نخوردم حوریا هم یک کوچولو خورد 
سعی می کردم تو اتوبوس هیچ نگاهی به راننده نکنم 
ترسیده بودم و تو دلم خدا خدا می کردم 
خانمها پیاده شده بودن و من مونده بودم و حوریا و کلی مرد 
تا نیشابور خوابم برد و بعد ازاون بیدار بودم تا مشهد 
6صبح رسید هوا بوی بهشت میداد اسفند ماه بود خوشحال بودم سریع ماشین گرفتم پیش بسوی خونه باورم نمیشد رسیدم 
پا تو خونه گذاشتم شومینه و بخاری رو روشن کردم و خوابیدم حوریا رو بغل کردم و چشمهام رو بستم و به اینده ی نامعلوم فکر کردم و خوابم برد
بیدار شدم دیگه نمیشد تو بیمارستان کار کنم دیگه نمیشد برم اونجا پیدام می کنن و بچه ام رو میگیرن حتی نرفتم مدرکم رو بگیرم 
حتی نرفتم پرونده ی تحصیلی حوریا رو بگیرم 
رفتم پیش دکتر موحدی اون می دونست من لیسانس پرستاری دارم
و از خداش بود تو موسسه اش کار کنم بعنوان پرستار سالمند 
به دکتر پیشنهاد دادم برای حقوق بیشتر برای مریض بد احوال من رو بفرسته که یکم بیشتر پول تو دست و بالم باشه 
مریضی که باید پوشک می کردم و غذا می دادم و می شستم و زخمهاشم درمان می کردم 
کار سختی بود ولی خوشحال بودم که می تونستم بچه ام رو همراه خودم داشته باشم 
اینها رو مینویسم که یادم بیاد من این همه سختی تحمل کردم مه به اینجا رسیدم و سختیهای بیشتر 
پس چرا الان ضعیف شدم و تحمل ندارم 
شاید ظرفیتم پر شده 
من باز هم می تونم به کمک و یاری خدا می تونم 
می دونم خسته شدید بقیه اش رو تو مطلب بعدی می نویسم
ممنونم که همراه من هستید

منبع : راز نوشت
برچسب ها : حوریا ,مشهد ,خونه ,سوار ,خدایا ,اتوبوس ,خوشحال بودم ,دیگه نمیشد ,بجای اینکه ,ترسیده بودم ,برسم مشهد

ارزوهای من

سلام

به همه به دوستای خوبم 
به مهربونها 
به اونایی که با اینکه تا بحال ندیدمشون ولی برای بودنشون دلم تنگ میشه 
دیروز خبر قبول نشدن یاسی خواهرم من و شکه کرد حتی گریه ام گرفته بود فقط تونستم دلداریش بدم و بس ....باز هم امیدم به این رزرویها 
رتبه اش 109 شده تا نفر 105 م رو پذیرفتن الان خدا کنه اینها رو نیز بپذیرن  
تو رو خدا دعا کنید بخدا به سختی درس خونده یکسره این طفلک شب کار بوده 12 ساعت در شب خداییش سخته ..
الان نتایج رو که دادن خیلی براش ناراحتم خدایا کمک کن ...
احمد هم که رفته لبنان و خداییش کار درمانش ادامه داره و موفقیت امیز ...
خدایا تو که دعاهای من و در حق احمد مستجاب کردی یک منت بزار و یاسی رو هم کمک کن ...
خواهش می کنم خدای من ...
می خواستم از ارزوهام بگم ....ارزوهای من خدای من ارزوهای معمولی هست ...خدایا یک سر پناه می خوام دم پیری زیر دست این و اون نیوفتم نمی خوام وبال گردن کسی بشم ...خدایا یک ماشین می خوام ...
حوریا موفق بشه ....تو درساش تو اینده اش یک زندگی اروم و خوش مثل تمام زندگی ها ...خدای خوبم من اگه زندگی خوبی نداشتم در عوض برای حوریا یک زندگی خوب با ارامش ارزو دارم ...ارزو هام زیاد از حد نیست یعنی خدا زیاده ...
خدایا یک چیز مهمتر خدایا بهم ارامش بده بهم امنیت بده بهم صبر بده به من به دخترم سلامت بده ....
ارامش می خوام یک دل خوش می خوام خدایا می خوام تو کار خیاطیم موفق بشم ....
خدایا می خوام با ابرو زندگی کنم ...
راستی یک چیز دیگه هم می خوام خدایا پدر و مادرم رو غرق رحتت کنی ...قلب بنده گانت رو نسبت به من مهربون کنی ...
خدایا دلم برای مامان بابام تنگ شده ....
خدایا افسرده شدم بهم کمک کن حالم بهتر شه ...خدای مهربونم 
 نمی دونم ولی وقتی با خدای خودم حرف می زنم حس می کنم که من رو می شنوه درک می کنه ...
ناراحت میشم وقتی ماهان بهم میگه ببین چه کردی که خدا داره با تو اینجوری می کنه ...دلم میشکنه می گم مگه میشه کسی که از مادر مهربونتره بخواد من رو عذاب بده ...
نمی دونم می خواستم از ارزوهام بنویسم همش درد دلم با خدای خودم شروع شد در کل اینها ارزوی من هست...
خیلی غر زدو نه ...
چقدر بد الانم کلینیک هستم و دارم در مراحل مختلف تایپ می کنم و می نویسم نوشته ها ارومم می کنه ....
هیچ دوستی ندارم که باهاش حرف بزنم و برم بیرون واقعا می ترسم به کسی اعتماد ندارم ...می ترسم حرفی بزنم برعلیه من استفاده بشه برای همین ساکتم فقط حرفهام و اینجا و با دوستای اینجا میزنم..اینجا امنیت خاطر دارم
باز هم از دوستام ممنونم که حضورشون ارامش بخش هست برای من
منبع : راز نوشت
برچسب ها : خدایا ,خوام ,خدای ,زندگی ,ارامش ,ارزوهای ,خدای خودم ,خوام خدایا

دخترم تنها دلخوشی من

سلام

تنها دلخوشی من یک دختر بنام حوریا 
قلبم براش می تپه
دوستش دارم 
و تمام زندگی من هست 
یکشنبه بعد از ظهر تا فرداش روز بدی رو گذروندم حالم بشدت بد بود ...الانم بد هست ولی سعی می کنم همه چیز رو کنترل کنم و حالم بهتر شه ...هیچ چیز زندگیم سر جاش نیست ...
به ماهان میگم خسته ام شش ماه دیگه که بگذره دیگه نمی خوام برم سر کار تو فقط حوریا خرج مدرسه اش رو تامین کن ...
میگه به من ربطی نداره برو از باباش بگیر ...
یعنی چه برم باباش رو خفت کنم که تو باید خرج دخترم بدی ...اخه اون هیچ محبتی نسبت به این بچه نداره ...حتی سراغش رو نمی گیره ...
خیلی دلم شکسته ....بیش از حد ....دیروز حوریا رو بردو جفت گوش حوریا رو برای پرسینگ سوراخ کردم ...یک جفت پرسینگ طلای قشنگ هم براش دیدم و خریدم ...تو طلا فروشی بعد از حساب و کلی چک و چونه زدن طلا فروش به حوریا گفت: خوشبخالت چه خواهر مهربونی داری مثل مادر برات دلسوزی می کنه ...نمی دونم چرا این موقعه ها حوریا صورتش کش میاد ...من به طلا فروش نگاه کردم و گفتم من مامانشم .....بدبخت یکه خورد هاج و واج نگاهم کرد ووووو گفت : خانوم ببخشید بخدا ماشالله بزنم به تخته خانوم ببین گفتم ماشالله زدم به تخته نگی چشت کردم و از این حرفها ...خنده ام گرفته بود هم حس خوبی بود هم ناراحت کننده ...
حس خوب اینکه با تمام مشکلاتم هنوز زمین نخوردم و پابرجام وحس بد دخترای همسنم تازه دارن ازدواج میکنن....بعد حوریا رو بردم ارایشگاه موهاش و تا سرشونه کوتاه کرد ...
در کل دخترم خیلی خوشحال بود ...ولی من غم سنگینی رو دلم نشسته ...غمی که چقدر تنهام چقدر بی کس و چقدر خسته ....
یک شبهایی ارزو می کنم ای کاش شب چشمام رو ببندم ودیگه صبح چشمام و باز نکنم ....
فقط ترس بی کسی حوریا رو دارم ...که کسی رو نداره 
چقدر یک پدر می تونه بی عاطفه باشه ...
نمی دونم اگه نباشم چه اتفاقی براش میفته ...خدایا فقط به تو وکمک تو نیازمندم مهربونم خدای خوبم ...
نمی دونم چرا بعضی وقتها فکر می کنم خدا منو فراموش کرده ...
خودش وعده داده از رگ گردن به شما نزدیکترم ....پس خدایا من هیچکس جز تو رو ندارم ....
خودم و دخترم رو به دستای مهربونت سپردم
منبع : راز نوشت
برچسب ها : حوریا ,چقدر ,دخترم ,براش ,دونم ,تنها دلخوشی

جمعه ی من و باز هم کلینیک

سلام

وباز هم سلام و ممنون از وجودتون که سرشار از محبت هست 
صبح جمعه من و کلینیک و جمعی از کچلهای اماده به کاشت که برن که مودار شن 
جالبه برام که میگن مثلا دوست دختر یا خانمم من رو مجبور به کاشت کرده خیلی برام شگفت انگیزه اخه چرا؟
در کل روز خوبیه 
بدون تنش بدون فکرهای ناجور حداقل یکمقدار اعصابم راحت هست 
فقط دوست دارم فکر کنم که می تونم موفق و موفقتر بشم اونم با کمک خدا و مهربونیاش 
از یک طرف دوست دارم زود برم خونه یک دوش بگیرم و یک ماکارونی خوش مزه درست کنم و از طرف دیگه دوست دارم برم بیرون ابمیوه بخورم از انجایی که حوریا نیست میرم خونه 
شاید هم تا فلسطین پیاده راه بروم و طبق معمول با خودم حرف بزنم 
ولی فکر نه؟ نمی خوام فکر کنم ؟ اینده و حال گذشته نمی خوام به هیچکدومشون فکر کنم 
می خوام درو از هر چه فکر باشم 
سابقا می گفتم از هر چه فکر کردنه متنفرم  ولی انگار چیزی هست که به ما ادمها وصله و جدا شدنی نیست
من دلم فکر نمی خواد 
یک خیال راحت می خواد 
مثل زنی که تمام هم و غمش یک پخت غذا و لباس و 

منبع : راز نوشت
برچسب ها : دوست ,خوام ,دوست دارم

شب جمعه ی من تنهاترین شب برای من

سلام

سلام به دوستای خوبم و مهربونم و همراه های عزیزم که من رو با نظرات و راهنماییشون یاری و مساعدت ودلگرمی به من می بخشن

ندیده دوستون دارم

امروز اول به این نتیجه رسیدم که هر چه بی ارزه تر و هرچه جلف تر و هر چه هرزه تر باشی می تونی به همه جا برسی یعنی لیاقت و قدرت  زرنگی هیچ تاثیری نداره مهم نیست باز هم امید به لطف خدا دارم

امروز با هزار سختی تونستم وارد سایت شم نمی دونم چی شده هر چه  کاربر و رمز عبور میزدم می گفت اشتباه هست بالاخره با کلی دلهره و راز و نیاز تونستم وارد شم

بعدش نمی دونم چرا نظراتم بدون اینکه بخونم اکی میشن اینم مایه تعجب من هست ولی جوینده یابنده است من می تونم دلیلش رو بفهمم

در حال حاضر برام مهمه که تو خیاطی بتونم موفق باشم و بس که اونهم بستگی به لطف خدا و کارایی من داره

دوست دارم بدونم تعریف شب جمعه چیه ؟

یعنی با هم بودن و خوش بودن وخوش گذروندن بعد از یکهفته سخت کاری


ولی برای من فرقی نمی کنه چون هفته ی پیش به بدترین نحو گذشت برای اینکه نرفتم سر کار خیلی پشیمون شدم ای کاش میومدم و اینقدر به من فشار عصبی نمی یومد

خیلی خوشحال بودم که فردا تعطیلم ولی ماهان با حرفهاش با کردارش فاتحه خوند به روز تعطیلم دیگه تصمیم گرفتم واقعا بهش کاری نداشته باشم بخدا تمام سعیم اینه که همه چیز زندگیم روال خوب و معقولی روداشته باشه الان که من اینهمه سخت تلاش می کنم چرا باید اینهمه عذاب بکشم ...

چی بگم بقران نسبت به من بی مسئولیت هست حرفهاش و عملش یکی نیست تا بهش می گم من از کار کردن خسته شدم میگه که :مگه داری بر ای من کارمیکنی برای خودت و دخترت هست ...

تازه منتهای دیگه هم سرم میزاره وقتی بحثمون میشه چشماش و به همه چیز می بنده و هر انچه نباید بگه رو بزبون میاره منت یک لقمه نون دادن به من و حوریا منت خرجی خونه اجاره خونه ووووو....چیزهای دیگه

بخدا اینجا تنها جایی هست که من بدون هیچ ترسی حرف می زنم بعد بقیه که از هیچ چیز من بی خبرن میگن تو چرا کار می کنی ماهان تا الان برام یک تی شرت نخریده ...

چرا سالی یکبار شب عید یک پولی به من و حوریا میده که من باید دوبله یاین پول رو اضافه کنم که بتونم خرید عید کنم خیر سرم

حس می کنم فقط من رو برای س ک س می خواد و بس فکر می کنم همش دروغ میگه حرفاهاش و باور ندارم دارم ازار می بینم

اره رفتارش خیلی مهربونانس و بقول دختر برادرم مثل کسی که تازه زن گرفته با عمم رفتار می کنه ولی من یکی رو می خوام منو درک کنه منو بفهمه

نمی دونم شاید توقعم زیاده

در مورد حوریا چند بار گفته به من چه ربط داره کسی دیگه باباشه اون پس انداخته من جمع کنم ....نمی دونید چقدر دلم می شکنه از این حرفش یعنی نمی ترسه از خدا ...

شاید هم خدا بیشتر سمت این ادمهاست

سالهای قبل برای سالگرد ازدواجم لحظه شماری می کردم ولی الان نه می گم یک سال به عذابهام اضافه شد نه اینکه ماهان رو دوست ندارم نه ماهان اونی نیست که من می خوام من با اون شاد نیستم بخدا من یک حرف قشنگ دلگرمم می کنه ولی اون نمی دونه یک حرف بد چقدر تو روحیه ام تاثیر می زاره می دونه مکن به راحتی فراموش نمی کنم می دونه روزها فکرم در گیر میشه و نمی تونم چیزی رو فراموش کنم بهم میگه تو سخت می گیره و همه چیز رو کش میدی اخه دست خودم نیست بخدا ازار می بینم ای کاش می فهمید

این ها رو غر حساب نکنید یک درد دل فقط که یکم سبک شم فردا هم جمعه است و من در کلینیک در خدمت مریضهای محترم هستم و در اخر

خدایا شکرت که تن سالم دادی که منت هیچ کدوم از بنده ات به سرم نیست و فقط به تو ومحبتت نیازمندم خدایا من رو محتاج خلقت نکن خدایا با وجودت من رو دلگرم کن خدایا نیازم رو به توبیشتر و بیشتر کن

خدایا کمکم کن روز به روز موفق تر باشم و روز به روز  ارامش بیشتری به دست بیارم خدایا بهم صبر عنایت کن و دوست دارم خدای مهربونم

منبع : راز نوشت
برچسب ها : خدایا ,بخدا ,ماهان ,میگه ,حوریا ,دونه ,دوست دارم ,تونستم وارد ,دارم امروز

سخت بگیری سخت می گذره پس اسون بگیرکه فقط بگذره

سلام

بخدا ادم ناشکری نیستم ولی بعضی وقتها باید بزنی به دنده ی بی خیالی منم میخوام این کارها رو بکنم ...
بعضی وقتها مجبور میشی بین بد و بدتر انتخاب کنی و من نمیگم خوب ولی نه چندان خوب رو انتخاب کردم...بعضی وقتها ناراضیم و بعضی وقتها راضی ولی به هر حال خدا رو شاکرم  خوب یا بد دیگه برام مهمه که بگذره نمی خوام تنش عصبی داشته باشم اصلا برای چی باید خونه بمونم تو خونه چکار دارم جز کار خونه حداقل اینجا تو کلینیک هم می دونم اضافه کاری دارم و هم از خونه دورم .... فکر نکنین که دوست دارم از دخترکم دور باشم نه کنارش بودن رو دوست دارم چون تمام تنهاییام با اون سپری میشه ...
دردهام زیاده ولی از درد گفتن جز اینکه ناراحتیم و بیشتر کنه هیچ منفعتی برای من نداره...دیروز بازهم کاغذهایی که در مورد قدرت جذب نوشته ام رو زیرو رو می کنم ....با خودم فکر می کنم پس بهتر هست فکرهام و مثبت کنم هر چقدر که می دونم چه خبره ....ولی شاید با تلقین مثبت بودن و مثبت اندیشی بتونم به هدفهای بلند مدتم برسم ....
دیروز رفتم برای حوریا سه تا شلوار لی ویک لباس مجلسی زیبا خریدم ...چقدر قشنگه که هیکلش بزرگ شده و چقدر زیبا لباس مجلسیها بتنش میشن .....
تنها ذوق من همینه ....که اون خوشحال باشه ...
فردا می خوام بعد از یکسال برم برای امتحان  ایین نامه رانندگی اصلی ها برام دعا کنید باشه ممنونم
برام دعا کنید به ارزوهام برسم  
و باز هم ممنونم از دوستانی که با نظراتشون من رو دلگرم و همراهی می کنن
منبع : راز نوشت
برچسب ها : خونه ,بعضی ,وقتها ,چقدر ,برام ,مثبت ,بعضی وقتها ,دوست دارم

بدترین طعتیلاتی که گذروندم

سلام

به من تعطیلات نیومده ای کاش سر کار میومدم زهرم شد جایی که نرفتم فقط گریه و گریه باز هم خدا رو شکر که اینجا رو دارم چرا بعضی ادمها اینقدر زبون تلخ دارن چرا درک ندارن چرا نمی خوان بفهمن که بعضی حرفها بعضی کلمات خیلی سخت هستن نمیشه تحمل کرد چرا نمی فهمن هر کسی ظرفیتی داره بخدا من تمام سعیم اینه که بتونم زندگیمو هر چقدر تلخ باشه باز هم بتونم با کمترین چیزها شیرینش کنم بتونم یک حس خوشایند داشته باشم ...پس چه مرضیه که نمی زارن .....من چیز زیادی از زندگی نمی خوام فقط ارامش و بس خودم دارم خودم رو صد پاره می کنم که حداقل از نظر مادی در مضیقه نباشم خوب پس بی خیال من بشین واقعا خسته هستم واقعا کم میارم دیگه نمی خوام فکرم در گیر مسائل خاص بشه...
نمی دونم چرا من و ماهان زبون همدیگر رو نمی فهمیم نمی خوات درک کنه نمی خواد بفهمه همیشه حق با اونه منم مشکلم بی پناهی و بی کسی هست ...اخه برم دردم رو به کی بگم باز هم خدا رو شکر اینجا هست یک چندتا دوست دارم یک جایی هست که بتونم دردهام و بگم بتونم دردهام و حرفهام و بی پرده و بدون ترس از سوء استفاده از دردهام کسی بفهمه دلم گرفته ....
دیروز اول گفتم می خوام برم سر خاک مامانم بهشت رضا برم باهاش حرف بزنم و دردم رو بگم بعد گفتم ولش کن نفهمه بهتره منکه اگه زنده باشه بازم که نمیرم بگم که ناراحت نشه الان که دستش از دنیا کوتاه هست چرا خوب ازارش بدم گناه که نکرده مادر شده ...
بی خیال شدم بعدش گفتم میرم حرم پیش امام رضا حرف بزنم ازش بخوام ارومم کنه یک مدت اروم شده بودم همش سر کار بودم این سر کار اومدن خودش یک نعمت هست با تمام سختیها و اذیت شدناش خدایا ازت ممنونم که دستم رو گرفتی ...
نمی دونم نرفتم حرم موندم خونه اینقدر عصبی بودم که با حوریا هم حرف نزدم بزور جوابش رو می دادم سه تا داداش دارم هر کسی گرفتار زندگی خودش هست تازه وقتی دچار مشکل میشن بهم زنگ می زنن که تو مشکلشون کمکشون کنم احمد هم که جریانش رو گفتم نمی خوام مشکلات من بهش اضافه بشه من می خوام خودش حالش بهتر شه  خواهرام در گیر زندگی خودشونن جز اینکه اگه بگم ناراحتیشون بیشتر بشه کاری نکردم  پس ساکت میشم و دردم می مونه برای خودم ....
بازهم توکل به خدا 
برام دعا کنید
منبع : راز نوشت
برچسب ها : بتونم ,خوام ,گفتم ,خودش ,دردهام ,دردم ,بتونم دردهام

دل مشغولیهای من_روز مرگیهایم

سلام

چند روز می خوام بنویسم اینقدر سرم شلوغه که حد نداره کلینیک به شدت شلوغه عمل های زیبایی پشت سر هم و گرفتاریهای خودم و دوخت و دوز وووو....
بگذریم چند روز  هست حالم خوبه و سعی می کنم هیچی این حال خوبم رو بد نکنه  حتی یک مدت هست سعی کردم از کسایی که ممکنه با حرفهاشون و رفتاراشون حالم و بد کنندوری کنم کارهایی رو که دوست دارم و انجام بدم برای خودم زندگی کنم نه خوشایند اطرافیانم ...چون اطرافیانم حس می کنم فقط به فکر خودشون هستن روز سه شنبه که از کلینیک در اومدم سوار مترو شدم و ایستگاه فلسطین پیاده شدم سر میدون فلسطین گل فروشی استان قدس هست و من مشتری همیشگی هستم  رفتم و سراغ اقای یغمایی رو گرفتم محل کارشون نبودم و یک گیاه حسن یوسف فوق العاده زیبا و یک گلدون و مقداری خاک برای قلمه ی خودم خریدم  از انجا اومدم بیرون و با احمد قرار گذاشتم بیاد میدون جام عسل و از انجا با هم بریم بیرون طفلک احمد نهار نخورده بود منم تا رسیدم زنگ زدم کبابی سفارش کباب دادم ... دیگه نهار  خوردیم و احمد در گیر سگش بود ...یک ساعت بعدش ماهان هم اومد و منم براشون چایی ریختم و کارهای دیگمو انجام دادم و بعدش حوریا از کلاس اومد و حموم کردم و اماده شدیم بر ای شب یلدا بریم خونه ی داداش بزرگم...
رفتیم اونجا و طفلکیا لعیا و فاطمه برادر زاده هام کلی تدارک دیده بودن ولی  چه فایده وقتی شام می خوریم بعدش نمی تونیم اون خوراکیهای خوشمزه رو بخوریم دیگه خاطرت تعریف کردیم و کلی خندیدیم  وساعت یک رفتیم خونه صبح هم ساعت یک ربع به شش از خواب بیدار شدم و اماده برای رفتن به سر کار...
هوا صبح خیلی سرد بود باد بهشدت به سرم خورده بود و سینوزیتهام به شدت درد گرفته بود دیگه با همین سر درد شروع به کار کردم و خدا رو شکر کم کم سر دردم رفع شد ...دیگه با بچه ها قرار گذاشتیم و رفتیم واااااای بعد از مدتها کافه سنتی چقدر حال داد  خدای من بعد از مدتها برای دل خودم دیگه به هیچی فکر نکردم به حوریا ماهان به هیچکس واقعا برای خودم بودم خیلی راضی بودم اخه منم حق زندگی دارم نمیشه که همش بخاطر این و اون خودم رو فدا کنم واقعا تصمیم گرفتم که بخودم برسم ..و چقدر خوب هست اخه اگه من از نظر روحی روانی اکی نباشم نمی تونم کسایی رو که به من وابسته هستن رو اکی کنم ....
در کل از کافه در اومدیم و خوشحال و خندون راه افتادیم سمت خونه تو راه خونه به حوریا زنگ زدم و قرار گذاشتیم محل مدرسه اش اون و ببینم ...بعدش با هم رفتیم و میوه خریدیم و پیاده تا میدون سلمان و سوار تاکسی شدیم و رفتیم خونه ...
دیگه رسیدم خونه و جارو کردم و یکم کتاب ایین نامه رو خوندم و خوابیدم و قتی بیدار شدم که ماهان اومده بود  و دیگه چایی و من غرغر کردم و بعدش میوه و خرما و گرفتم خوابیدم و صبح اماده شدم که برم برای امتحان ایین نامه ...رسیدم انجا پرونده ام رو که خواستن دادم و بعدش من یادم رفته بود که شناسنامه و کارت ملی همراهم باشه پس امتحانم موکول شد به سه شنبه  خخخخخ ...دیگه اومدم کلینیک و مشغول کار و شیفتم تمام شد میرم سر راه یک گیاه حسن یوسف اتشی و می خرم و بعد میرم برای استراحت مطلق تا روز شنبه که برم سر کار و خودم رو اماده کردم که یک تعطیلی خوب برام رقم بخوره 
دوستان از همراهیتون ممنونم باز هم منتظر نظرهای خوبتون هستم
منبع : راز نوشت
برچسب ها : بعدش ,خونه ,رفتیم ,اماده ,دادم ,ماهان ,ایین نامه ,قرار گذاشتیم ,رفتیم خونه ,برای خودم

حال من و احوال من

سلام

دوستان و همراهان خوبم 
اول از همه من دوست دارم نظرات و حرفاهاتون رو بخونم و نظراتتون من و راهنمایی و دلداری بدین 
چون اینجا من راحت درد و دل می کنم و با خیال راحت حرف دلم و می زنم 
امروز صبح ساعت 8 بیدارشدم اول خوشحال بودم که لباس مجلسیم رو به موقع تحویل دادم و خدا رو هزار مرتبه شکر در حال حاضر هیچ ایرادی نداشت 
امروز صبحانه درست کردن رو واگذار کردم به حوریا ....کلی من من کرد و من خسته هستم و بعد به زور و اجبار من بلند شد که املت درست کنه و چایی دم کنه ...والا انگار فقط مردم دختر دارن ما که دخترمون با هزار بدبختی یک کاری رو انجام میده...
در کل جاتون خال یک املت خوردیم که تهش ته دیگ شده بود و کلی حوریا گفت وای مامان مزه ی املتهای تو رو میده ...!!!!!!!!!
منم چشام گرد شد که دهنتو ببند مگه من املتها رو می سوزونم ....هیچ دیگه در حال صبحانه خوردن بودیم که زن در و زدن فهمیدم از شرکت گاز اومدن می خوان گاز رو قطع کنن...منم کلی التماس که خواهش می کنم قطع نکنین  و بازم التماس حوریا که برو پایین قبض رو بیار ...
هیچ دیگه بعدش اماده شدم که برم سر کلاس ....سوار واحد شدم و تا یک مسیر رفتم و بعدش جای یک خرازی پیاده شدم که وسایل خیاطی بخرم و در ضمن به خودم حال دادم و یک عدد کلیپس خوشگل گرفتم کلی هم باهاش ذوقیم....
کلاس که رسیدم شروع کردم الگوها رو مرتب کردن در ضمن تو را یاسی بهم زنگید و گفت که سوار هواپیما شده و تا دوساعت دیگه نجف هست ....گریه ام گرفته بود ای کاش منم می تونستم....
خدا کمک کنه انشاالله منم بتونم برم...
بعد از اینکه کارهای الگوهام تموم شد به احمدزنگیدم که امروز ساعت چند میره کلینیک اقای ندافی اونم گفت ما بین ساعت 5و6 ...منم خوشحال زنگ زدم به دکتر ندافی اونم گفت ساعت 6 احمد انجا باشه ....
اینم یک قدم مثبت برای داداشیم ...
خدا کنه تا اخر پیش بریم و احمد مداوا شه ...
ساعت 1:30بعد از اتمام کلاس اومدم کلینیک وای سرتون بدرد نیارم کلی مریض اومده ...مریض نمیشه به اینها بگیم جون همشون دارن عملهای زیبایی انجام میدن ولی بنظر من اینها مریضهای روحی روانین که از ظاهر خودشون اصلا راضی نیست ...
دیشب ماهان می گفت چقدر دوست دارم یک روز بشه بهم بگی که بارداری ...
چه کار کنم خودم هم دوست دارم ولی می ترسم ..بهز هم یک بچه ی بی پدر برام بمونه ...خدای من
ولی شاید زندگیم تغییر کنه ....
در کل دوستان برام دعا کنید که احمد حالش بهتر شه 
بابت همراهیتون ممنون
منبع : راز نوشت
برچسب ها : ساعت ,احمد ,کلاس ,حوریا ,دوست ,دوست دارم ,ندافی اونم

قدم اول برای بهبودی داداش کوچیکه

سلام

دوستان و همراهان خوبم 
امروز صبح ساعت 7:30 که از خواب بیدار شدم اول با یاسی خواهرم صحبت کردم و بعدش نشستم پی کار خیاطیم امروز باید تا ظهر لباس تحویل بدم و بعدش می رفتم کلینیک ....در حین صحبت با یاسی بهش گفتم : اگه من دارم برای بهبودی احمد سعی و تلاش می کنم چون واقعا عذاب وجدان دارم برای تنهایی و بی کسی احمد چون حس می کنم یک جوری مقصریم من نمی خوام وقتی خدای ناکرده برای احمد اتفاقی افتاد اون زمان بشینم گریه کنم که چی بشه .....الان که زنده هست باید پی گیرش بشم باید برای مداواش سعی و تلاش کنم ...یاسی هم گفت: دقیقا منم احساس تو رو دارم بهش گفتم : یاسی الان که امروز عازم زیارت کربلایی چشت همینکه به گنبد و بارگاه اقا امیرالمومنین خورد اول احمد و یاد کن ...اون طفلک هم گفت : مگه میشه من فراموشش کنم ....
بعد هم خداحافظی کردم باهاش و بهش گفتم بازم بهت زنگ می زنم 
پشت بندش به اقای ندافی زنگ زدم خدا رو شکر جواب داد (اقای ندافی کلینیک ترک اعتیاد دارن) گفت هماهنگ کن که داداشت رو ببینم ....منم خوشحال شدم و به احمد زنگ زدم خدا رو صد هزار بار شکر احمد استقبال کرد حتی بهش گفتم: که اگه خجالت می کشی فاطمه (برادرزاده ام)رو با خودت ببر که گفت نیازی نیست خودم میرم خیلی خوشحال شدم 
همون لحظه به یاسی زنگ زدم و گفتم که احمد قبول کرده که بره خدایا شکرت که دعاهام و بی جواب نزاشتی تو ارحم الراحمینی 
نمی خوام از بین بره بوی مامان و بابام و میده می خوام باشه اگر چه دوره ولی زنده باشه 
دعا کنید روال عادی بهبودیش و پی بگیره خدایا ممنونم که داری بهم کمک می کنی الان قراره فردا بیاد خونمون اینجوری بهتره دیگه تنها نیست 
امروز با مادرم تو تنهایی خودم باهاش حرف زدم بهش گفتم: مامان دعا کن احمد داداشم بهتر شه تو مادری خدا دعات و مستجاب می کنه می دونم از من نگرانتری می دونم بیشتر از من بفکرشی ولی چه کنم که دستت از این دنیا کوتاه هست ...مادرم کمکم کن به کمکت نیاز دارم نمی خوام داداشم از دستم بره نمی خوام دیگه نداشته باشمش 
می خوام الان بدستش بیارم من و ببخش اگه کوتاهی کردم بخدا کوتاهی من ناخواسته بود از ناچاری بود اینقدر گرفتار مشکلات خودم شدم که احمد رو نه فراموش بلکه سهل انگاری بود کمکم کن
دوستانم و همراهانم شما هم دعا کنید ممنونم
منبع : راز نوشت
برچسب ها : احمد ,گفتم ,خوام ,یاسی ,الان ,اقای ندافی ,برای بهبودی ,دارم برای